حاج ملا هادي السبزواري
69
شرح مثنوى
است و جمع و جمع منتهى الجموع و جمع سالم است و وحدت در كثرت و كثرت در وحدت و خلوت در انجمن و انجمن در عين خلوت دارد ذو الرياستين و فايز بالحسين است نه كثرت او را حاجب از وحدت است مثل اهل غفلت و نه وحدت او را حاجب از كثرت مثل اهل جذبه و اهل تخريب رسوم شرعيه و خلست و اينها جمع مكسرند و خالى از حجاب نورى نيستند و حق در حق پيغمبر فرمود « أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَوَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ » 94 : 1 - 2 ( 1 ) چه در اوايل حال نوعى تنگدلى عارض آن جناب مىشد از اختلاط . ( ( 1399 ) ) باز صندوقى كه خالى شد ز بار * به ز صندوقى كه پر موش است و مار ن 451 17 - ك 159 18 كه پر موش است و مار : يعنى قلب ساده كه خالى باشد از ملكات حميده و از ملكات رذيله و مانند آينه ساده را گفتيم خوب نيست ليكن به است از قلب منكوس اسودى كه رذايل داشته باشد چه در تخليه آن را تخليه ضرور نيست بخلاف اين . ( ( 1400 ) ) حاصل اندر وصل چون افتاد مرد * گشت دلاله به پيش مرد سرد ن 451 18 - ك 159 18 دلاله : دلالت كننده بر مطلوب و راهنما بسوى محبوبست و سردى به سبب آنست كه وسايل وجوب توصلَّى دارند و وصل وجوب اصالى دارد و اصل كه وصل است محصول و اصل است پس مقدمات بىحاصل است . ( ( 1405 ) ) پيش سلطان خوش نشسته در قبول * زشت باشد جستن نامه و رسول ن 452 1 - ك 159 21 نامه و رسول : به عطف . ( ( 1414 ) ) گفت پس من نيستم معشوق تو * من به بلغار و مرادت در فتو ن 452 14 - ك 159 30 فتو : گويا نام شهريست . ( ( 1420 ) ) مير احوالست نه موقوف حال * بندهء آن ماه باشد ماه و سال ن 452 20 - ك 159 33 حال : مراد حالى است كه دون مقام است و آن چيزيست كه بر قلب سالك وارد مىشود به موهبت ربانيه از صفات قلبيّه ولى تمكن و دوام ندارد و چون دوام يافت مقام گويند و اين دو مانند حال و ملكه است در لسان حكماء . ليك صافى غرق عشق ذو الجلال اين كس نى فارغ از اوقات و حال ن ندارد - ك 159 41
--> ( 1 ) قرآن كريم سورهء انشراح آيهء 1 و 2 . .